تبليغاتX
عشق و عاشقی دیگه............
شعرهایی در مورد عشق
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 14:50  توسط ناشناس  | 

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 17:6  توسط ناشناس  | 

تودرختی ولی افسوس سایه بون برام نمی شی

من گلم یه گل عاشق تو به جسم من یه نیشی

نمی خوام شعربگم از تو موضوعای بهتری هست

پشت این سیاهی شب دنیای قشنگ تری هست

%%%%%%%%%%%%%%%%%%%

گریه نکن با گریه هات چیزی درست نمی شه

تو اینجایی اون لب مرز اشکات که پست نمی شه

غصه نخور داد نزن هیچی عوض نمی شه

پرنده عاشق باشه وتووی قفس!؟ نمی شه

توو فکراوخیال من توهرشب و روز هستی

الان شاید یه گوشه ای به فکر من نشستی

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

تابستان گرمیست ....

مردم آفتاب را نفرین می کنند!

نگران نباشید

بازهم سرما می آید

و

صورت ماه دوباره یخ می کند!

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 17:1  توسط ناشناس  | 

تنها نشسته ام با اشتیاق کم آن جا پر از صدا اینجااتاق غم

یک معجزه مرا آزادمی کند لبخندکی مرا پر شاد می کند

من انتظارراهرگزنخواهمش امید را بده در دل بکارمش

شایدکه فرصتی....هر لحظه می رود پاهای خسته ام هی باز میدود

شاعرنمی شوم با قصه های خود دیوانه می شوم باغصه های خود

افکارمن عذاب در لابه لای غم ای کاش می شدیم تنها برای هم

تنها وبیدل وبی همسفر منم این کفش پاره را ازپای می کنم

تنها میان عمر تکرار می شوم می خوابم هر شب و...بیدار می شوم

دراین مکررات یک فرد بالغی ای کاش با دلم می کردعاشقی

عاشق نمی شوم باحرفهای مفت حرف درست را هیچ آدمی نگفت

تنها میان خود دردانه می شوم هم شمع و هم گل وپروانه می شوم

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 12:15  توسط ناشناس  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 13:20  توسط ناشناس  | 

وبلاگ
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 14:24  توسط ناشناس  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 18:39  توسط ناشناس  | 

توبایدازاین دورنگی سادگیتو پس بگیری      دوباره بشی پرنده دل ازاین قفس بگیری

من که یادت داده بودم چی جوری زنده بمونی       چی جوری بادل خسته واسه ی خودت بخونی

من که گفتم تا همیشه می مونم کنار چشمات      گفتم هروقت که بخندی می میرم برای لبهات

توبایدزنده بمونی پاک و صاف و پر تلاطم                نباید بشی میون جنگ و نامردمیا گم

زندگی دوباره چرخید الانم فصل بهاره                  هرکی اهل زندگی هست هر۴فصلش بهاره

به تو خیلی نزدیکم من بیشتر از این رگ گردن      زنده می مونی به شرط باصفا زندگی کردن

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 16:51  توسط ناشناس  | 

گفتم ولی باور نکردی

من رهگذارِ خستۀ دشت جنونم
 
من مرغک بشکسته پر در خاک و خونم
 
افسانه ساز شهر تنهایی منم من
 
افتاده در گرداب رسوایی منم من
 
گفتم ولی باور نکردی
 
گفتم ولی باور نکردی
 
 
دیگر زمن جز نقش دیواری نمانده
 
گل نیستم از من به جز خاری نمانده
 
گفتم رها کن این دل دیوانه ام را
 
بشکن به سنگ نیستی پیمانه ام را
 
گفتم ولی باور نکردی
 
گفتم ولی باور نکردی
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 21:17  توسط ناشناس  | 

یک اتُُُفاق سا‌ده و یک ارتباط خاص                  یک حرف عاشقانه با دلهره و هراس

یک قاب عکس خالی و یک انتظار زرد             یک قلب گرم و آتشین در یک اتاق سرد

يك دفتر شعر قشنگ با شعر هاي ناب            يك آشناي منتظر در رنج و در عذاب

هر روز در خیال هم هر شب بدون ماه            هر لحظه من به یاذ تو چشمان من به راه

یک آرزو در قلب من تنها برای تو                    اما ولی چگونه و چون و چرای تو

یک روز میشود که تو این آرزوی کال              یک عمر میشود که صبر  تا لحظه ی وصال

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 13:48  توسط ناشناس  |